تبليغاتX
سارابلی تئومان

 

حجت بر همه تمام شد

 

در اين چند سال هر گاه اعاده حقوق ملي مان را مطرح كرديم، از طرف مدعيان دموكراسي و آزادي و جامعه مدني مورد عتاب قرار گرفتيم. آقايان روشنفكران مركزگرا ما را سرزنش مي كردند كه چرا بحث هاي مهم و حياتي آنها را چون دموكراسي و جامعه مدني را رها كرده و موضوعات كم اهميت را مطرح مي كنيم. استدلالشان اين بود اول بايد دموكراسي در ايران برپا گردد، سپس همه چيز درست خواهد شد، يكي از آنها هم حقوق اقوام! اما ما با رد استدلال آنها، آن را مغلطه اي بيش نمي دانستيم. چرا كه استقرار دموكراسي در ايران چيزي جداي اعاده حقوق مليت هاي ايراني و عدم تبعيض بين مليت ها نيست. يعني كسي كه ادعاي طرفداري از دموكراسي دارد، بايد براي اعاده حقوق مليت هاي ايران نيز مبارزه كند زيرا بدون اعاده اين حقوق دموكراسي در ايران معنايي ندارد. تاريخ هم نشان داده گروه هاي مركز گرايي كه همين ادعا را داشته اند پس از به قدرت رسيدن تمام حرف هاي خود در مورد حقوق مليت ها را فراموش كرده و همچنان سياست هاي تبعيض آميز را ادامه داده اند و درست به همين دليل دموكراسي را در ايران برقرار نكرده اند.

اين مباحث سال هاست كه جريان دارد و هر روز حقانيت فعالين آذربايجاني بيشتر از پيش به اثبات مي رسد. گروه هاي مركزگرا ديگر آبرويي در آذربايجان ندارند. بعضي از اين گروه ها به تناقض رسيده اند. مثال روشني كه در اين زمينه وجود دارد، گروه هايي هستند كه اداي دفاع از حقوق بشر را در مي آورند. اين گروه ها در گزارش هايشان در مورد موارد نقض حقوق بشر در ايران، موارد نقض حقوق بشر در آذربايجان و زندانيان سياسي آن را سانسور مي كنند! اين مي تواند دو دليل داشته باشد: اينان يا آذربايجاني ها را ايراني نمي دانند، يا همسو با حكومت موافق سركوب آذربايجاني ها هستند كه در اين صورت ادعاي آن ها در مورد دفاع از حقوق بشر چيزي شبيه به يك شوخي مي ماند.

يكي از سردمداران همين جريان هاي مركزگرا خاتمي بود كه با انتشار فيلم اخير ماهيت راسيستي اش بر همه عيان شد و دروغ بودن تمام ادعاهاي گروه هاي مركزگرا بر همگان آشكار گشت.

با انتشار اين فيلم حجت بر همه تمام شده است. از اين پس آذربايجاني فقط و فقط در راستاي دفاع از منافع ملي آذربايجان مبارزه خواهد كرد، نه چيز ديگر.

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 9:23 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |

 

خاتمي و توهم توطئه

 

 روز چهارشنبه، قريب به دو هفته پس از انتشار فيلم اهانت آميز خاتمي به آذربايجاني ها، آقاي خاتمي با توجه به فشار روز افزون اعتراضات كه شهرهاي آذربايجان و دانشگاه هاي سراسر كشور را فرا گرفته بود موضع گيري خود را راجع به اين فيلم اعلام كرد.  اولين نكته اي كه به ذهن مي­رسد، جداي اين كه ايشان چه موضعي گرفته اند، اين است كه اگر نبود اعتراضات گسترده ترك ها و ترس از كاهش راي شديد ميرحسين در آذربايجان و مناطق ترك نشين، جناب خاتمي اصلا به خود زحمت نداده و موضعي راجع به اين قضيه نمي گرفتند. زيرا اگر غير از اين بود ايشان موضع خود را در همان دو هفته قبل اعلام مي كردند. بايد از ايشان پرسيد: "جناب آقاي خاتمي! چرا اكنون كه تظاهرات به شهرهاي آذربايجان كشيده شده است و علي رغم مظلوم نمايي شما مبني بر اينكه احمدي نژاد پشت اين قضيه است، بيش از 50 نفر از فعالين سياسي آذربايجان دستگير شده، دانشجويان آذربايجاني مورد تهديد قرار گرفته و امكان برخوردهاي جدي تر با دانشجويان و مردم معترض وجود دارد موضع خود را اعلام كرده ايد؟ در اين دو هفته مشغول چه كاري بوديد؟"

حال مي پردازيم به موضع گيري آقاي خاتمي. ايشان دركمال تعجب و بدون ارائه هيچ توضيحي اين ويدئو را ساختگي و توطئه دشمنان دانسته اند! واقعا اين موضع گيري ايشان دور از انتظار بود. به شخصه انتظار دروغي به اين بزرگي از خاتمي نداشتم. در حالي كه صحت ويدئو كاملا واضح بوده و اشخاصي چون محمدعلي ابطحي (يكي از نزديك ترين ياران خاتمي)، مجيد انصاري (كه خود در آن مجلس حضور داشته و اكنون نيز در جناح مير حسين قرار دارد) و حتي سايت هاي حامي موسوي تاييد شده، اين موضع گيري خاتمي انسان را به تفكر وامي دارد. چگونه مي­توان به گفته هاي كسي كه دروغي به اين بزرگي مي گويد اطمينان كرد؟

تنها موضع گيري منطقي اي كه از خاتمي انتظار مي رفت عذرخواهي رسمي از تركها و قول وي مبني بر عدم تكرار چنين افتضاحي در آينده از سوي وي بود، اما متاسفانه خاتمي به نوعي توهين ديگري به تركها و مردم ايران كرد و شعور ايراني ها را ناديده گرفت.

در اين ميان موضع مير حسين موسوي نيز جالب به نظر مي رسد كه در جواب سوال دانشجوي دانشگاه اروميه، اين سوال را يك پروژه توطئه آميز قلمداد كرده و پاسخي به آن نداده است! يعني از نظر ايشان اصلا نبايد اين سوال مطرح شود!

جالب تر اينكه در قسمت نظرهاي سايت قلم نيوز كه اين اخبار را منتشر كرده فقط اشخاص خاصي مي توانند نظرات خود را ابراز دارند و هيچ نظر مخالفي در سايت به چشم نمي خورد!! تلاش من هم براي نظر دادن در اين سايت به نتيجه اي نرسيد. اين هم از مدعيان دموكراسي. هرچه بگندد...  

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 17:1 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |

 

خاتمي، لعنت بر تو


9 ساله بودم، اما بچه نبودم. بر خلاف بسياري از هم سن و سال هايم كه روزهايشان را به بازي در كوچه و تماشاي تلوزيون سپري مي كردند، من در خانه مي نشستم و روزنامه مي خواندم، روزنامه آفتابگردان. چقدر دوستش داشتم. اولين بار تو را آنجا شناختم. اولين عكست را هم در آنجا ديدم، با آن چهره هميشه خندانت. البته فردايش از اينكه عكست را در آفتابگردان ديده بودم ناراحت شدم، چون آفتابگردان بدليل چاپ عكس تو براي هميشه بسته شد. آفتابگردان را ديگر نديدم، اما تو را هرگز از ياد نبردم. چه شعار زيبايي داده بودي: "ايران براي همه­ ايرانيان". با خودم مي گفتم چقدر خوب مي شود، ديگر لازم نيست همه سال را با آرزوي يك هفته به تهران رفتن سر كنم. ديگر لازم نبود حسرت امكانات تهران را بخورم، چون اگر قرار بود ايران براي همه­ ايرانيان باشد، به حدي شهرم پيشرفت مي كرد كه آرزوي به تهران رفتن نداشته باشم.

خانه اي داشتيم كه اجاره­اش مي داديم. نزديكي هاي انتخابات 76 مستاجرمان خانه را خالي كرد و ما دنبال كسي بوديم كه خانه مان را به او اجاره بدهيم. خانه ما شد ستاد تبليغات تو. چقدر به خودم افتخار مي كردم، چرا كه تبليغات تو در خانه ما صورت مي گرفت. هر روز با شور وشوق به ستاد تو مي رفتم و از كارت هاي تبليغاتي تو مي گرفتم و در شهر پخش مي كردم. دوم خرداد كه شد پدر و مادرم در خانه نشسته بودند و قصد بيرون رفتن هم نداشتند. آن قدر در خانه فرياد زدم و گريه كردم كه راضي شدند به تو راي بدهند تا كاري دست خودم ندهم.

بچه نبودم، اما سياست مدار هم نبودم. از كجا مي توانستم بفهمم كه در پشت آن ريش هاي رنگ كرده و خنده هاي مليحت، باطني كريه نهفته است. از كجا مي توانستم بفهمم كه منظورت از ايران در شعار "ايران براي همه­ ايرانيان" كويرهاي دور و اطرافت است و شهر زيباي من، وطن افتخارآفرين من را در محدوده ايران نمي داني. "لعنت بر تو خاتمي، لعنت بر تو كه كاخ آرزوهاي 9 سالگيم را فرو ريختي".

بگذار كمي هم از برادرم برايت بگويم. برادرم از آن بچه مذهبي هاي خفن بود. گاهي تا سه روز مي شد كه به خانه نمي آمد و در مسجد مي خوابيد. همه در مسجد مي شناختندش. اما تو كه آمدي، همه چيز عوض شد. او دلش پاك بود و طرفدار حرف حق. ولي دوستانش چشمشان به دهن ديگران بود. همه دوستانش شدند طرفدار ناطق و او شد طرفدار تو. همان دوستانش، در همان مسجدي كه شب ها را در آن مي خوابيد، دندانش را به خاطر حمايت از تو شكستند. آري، دندان برادرم به خاطر تو شكست، ولي تو براي او چه كردي؟ راستش را بخواهي بعد از 18 تير ديگر اسمت را هم بر زبان نمي آورد. "لعنت بر تو خاتمي، لعنت بر تو كه دندان شكسته برادرم را بي پاسخ گذاشتي".

فكر مي كنم نوشته ام دارد به شدت احساسي مي شود. اما دست خودم نيست. تا توهيني به من مي شود، تا حرف راسيستي­اي به گوشم مي خورد، اختيارم را از دست مي دهم. در اين كه جواب توهين را چگونه بدهم، درمانده مي شوم. اگر توهين را با توهين جواب دهم، مي شوم يكي مثل تو، يعني يك راسيست. فكر مي كنم به قدري هم شعور داشته باشي كه بفهمي توهين را نمي شود با استدلال پاسخ داد. از اين رو است كه رو به احساسات مي آورم و از ته دل مي گويم: "خاتمي لعنت بر تو".

29 آذر 86 را به ياد مي آوري؟ من ديگر 9 ساله نبودم، 19 ساله بودم و به اندازه اي از سياست سر در مي آوردم كه تو را بشناسم. البته اين شناخت 3-4 سال قبل شكل گرفته بود. 3-4 سال بود كه مي دانستم چه موجودي هستي و نقشت در جامعه و حكومت ايران چيست. هميشه به گفتگوي تمدن هايت، از همان روزي كه مطرح شد، خنديده ام. تو در حدي نبودي كه اين حرف ها را بزني و تاثيري بر جهان بگذاري. فقط مي خواستي ژست بگيري، همانطور كه همه آن هشت سال را ژست گرفتي. البته اعتقادي هم به گفتگو و صلح بين ملت ها نداشتي. زيرا اگر داشتي، فكري به حال نژادپرستي ريشه دار و مخوف حاكم بر كشوري كه رييس جمهورش بودي  مي كردي، نه اين كه براي همه­ دنيا نسخه بپيچي. آري! تو نه تنها آن چيزي كه مي خواستي نشان دهي نبودي، بلكه ضد آن بودي. يك خالي بند بي حيا. "لعنت بر تو، لعنت بر تو كه جز فريب كاري نكردي".

به 29 آذر 86 برگرديم. مطمئنم كه آن روز را خوب ياد مي آوري. براي گدايي راي به آذربايجان و تبريز آمده بودي. مي خواستي براي نوچه هايت، يعني كساني كه بزرگترين خيانت ها را به ملت آذربايجان كرده اند، آبرويي دست و پا كني. اما نمي دانستي كه خودت درآذربايجان بي آبرويي. آنجا هم نتوانستي خودت را نگه داري و احساسات راسيستي ات فوران كرد. راي ترك را مي خواستي و بر عليه تركان حرف مي زدي. آن پست فطرتاني هم كه اسمشان اصلاح طلبان آذربايجان بود برايت كف زده بودند. خبر كه رسيد، خونم به جوش آمد. از شانس بد تو براي ديدن خانواده به سراب رفته بودم. سوار ماشين شدم. ساعت 4 در تبريز بودم. حرف هايت را شروع كرده بودي، همان چرت و پرت هاي هميشگي. مزخرفاتت كه تمام شد، نزدت آمدم و گفتم (مطمئنا خودت به ياد مي آوري، اينها را مي گويم تا ديگران به ياد بياورند): "به ترك ها چه گفتي؟" با همان دغل بازي هميشگي گفتي: "من به ترك ها ارادت دارم، چيزي نگفتم". همان لحظه در دلم گفتم: "ارادتت بخورد به سرت". گفتم: " اين تعارفات را ول كن، چه گفتي؟" . گفتي: "چيزي نگفتم، فقط گفتم تركها بعدا آمده اند". اينگونه جوابت دادم: "تو خيلي بي جا كردي، اگر هم جرات داري بيا جلوي اين جمع كه در سالن حاضرند با هم بحث كنيم". اما جواب تو برگشتن و رفتن بود. تو اهل بحث كردن نبودي، اهل دغل بازي بودي. "لعنت بر تو خاتمي، لعنت بر كه از انسانيت بويي نبرده اي".

همه­ اين ها گذشت تا تا اينكه سه چهار روز پيش فيلم مجلس بزمت را در سايت ها ديدم. حالم از همه ­يتان بهم خورد. داشتم استفراغ مي كردم از فرط كثافتي كه در آنجا جمع شده بود. از  روضه حضرت زهرا حرف مي زدي و روضه حضرت زهراي اردبيل را مسخره مي كردي و از نبوغ اردبيلي ها مي دانستي. راستش را بخواهي با ديدن اين فيلم شوكه شدم. از اينكه به ملتم توهين مي كردي نه، زيرا ماهيت راسيستي تو سال ها بود كه براي من آشكار شده بود. از تو انتظار نمي رفت كه روشنفكر يا متفكر باشي، اما حداقل انتظار داشتم در زمينه اي كه مثلا تخصصت بود و سال ها درسش را خوانده بودي چيزهايي بداني. دليل شوكه شدنم هم همين بود. تو چيز هاي ساده اي را كه هر آخوندي هم مي دانست را نمي دانستي. نمي دانستي عشق اهل بيت و روضه از همين اردبيل به همه­ي ايران رفته است. تو نمي دانستي كه زماني كه پدرانت مجوس بودند يا اگر هم مسلمان بودند اهل بيت را نمي شناختند، در همين اردبيل روضه­ي حضرت زهرا سرداده مي شد و تو آخوند بودنت را مديون همين اردبيل و ملت آذربايجان هستي. اگر روضه­ حضرت زهرايي بوده از همين اردبيل به آنجا رسيده است. حال اگر كم و كاستي باشد مسلما در روضه اردكان خواهد بود نه در روضه اردبيل. بنابراين توصيه مي كنم كه حافظه ات را بهتر بكاوي. چون به احتمال زياد اين روضه را در اردكان شنيده اي نه در اردبيل، زيرا كه در عمرت در اردبيل روضه حضرت زهرا نشنيده اي. خاتمي! وقتی كه اين حرف ها را مي زدي با خودت چه كار كرده بودي كه اين گونه هذيان مي گفتي؟ اين ها را به چه كسي مي گويم. فكر نمي كنم شعورت در حدي باشد كه اين ها را درك كني. "لعنت بر تو خاتمي، لعنت بر تو كه هيچ نيستي، ولي فكر مي كني همه چيز هستي".

اگر جرات داري پايت را به آذربايجان بگذار. اين بار تو را به بحث دعوت نخواهم كرد، بلكه بدون مقدمه يك سيلي بر گوشت خواهم نواخت.

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 20:52 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |

 

خوجالی

 

(قاراریدی بو یازینی جومعه­یه­جن سایتا قویام. آمما باشیم قاریشدی، اولمادی. دوزدو خوجالی فاجیعه­سینین ایل دؤنومون­دن بیر یئددیلی­یه یاخین سوووشوب دور، آمما ائله آشاغی­داکی اولان یازیما سؤیک­نه­رک اینانیرام کی بو یازی­نی ایلین هر واختی سایتا قویماق اولار و قارار دئییل تکجه ایلین بیر گونون­ده قاراباغ دان یازاق.)

 

خوجالی! هئچ بو آدی ائشیدیب­سیز می؟ تانیش گلیرمی بو آد سیزه؟ بیلیرم، هامینیز ائشیدیب­سیز (ائشیدمه­ینلرین گوناهی اؤز بویونلارینادیر). آمما هر سوزجویو ائشیددیییمیز و اونو قوللاندیغیمیز اونو دوغرو-دوروست بیلدیییمیز دئمک دئییل.

خوجالی! چوخ واخت اولوب بیر آدی، بیر سؤزجویو مینلر کره ائشیدیب، دئمیشم، آمما اوندا درین اولمادیغیم اوچون، بیر آن آییلیب گؤرمیشم ایللرجه اونو ائشیدیب بیلدیییمه باخمایاراق، نئجه قریب گلیر منه. بو ایش حتی اؤز آدیمین دا باشینا گلیب دیر. منجه خوجالی دا بیزیم اوچون او سؤزجوک­لردن­دیر. میللتیمیزین چوخونون قولاقلارینا اونون آدی بئله دیمه­دییینه باخمایاراق، بئله گلیر کی ائشیدنلره ده (کی اونلارین بیری ده اؤزوم اولام) بیر تکرار اولونموش کلمه­یه دؤنوب دور. بونون اوچون بیر آز داها خوجالی قونوسوندا درین گئتمه­لیییک.

خوجالی! خوجالی! خوجالی! اؤزوموزله، اؤز ایچیمیزده بیر نئچه کره بو سؤزجویو تکرارلایاق. بو سؤزجویو بیرمینجی کره ائشیتمیشیک کیمی داوراناق. ائله­بیل بو آن قولاغیمیزا دییب، ائله بو لحظه بیلمیشیک: "خوجالی بیر شهر آدی­دیر، قاراباغ­دا. بیر کیچیک شهر خانکندی­نین یانیندا. 1992ده وحشی ائرمنلی­لر اوردا دونیانین اوزو گؤرمه­دییی جنایتلری، ییرمینجی یوزایللییین سونوندا یاراتدیلار". هه! ائله بو مظلوم ائرمنی­لر، فاغیر ائرمنی­لر و جمهوری اسلامی­نین "اونلارلا دوستلوقدا هئچ محدودیتی اولمایان" ائرمنی­لر. من کی بیرمینجی کره بونلاری ائشیدنده قولاقلاریم تاققیلدادی. بئله دوشونسک، خوجالی بیزیم اوچون بیر کهنه و 17 ایل بوندان قاباق اؤر وئرن اولای اولماز، گونده­میمیزه گلر و داها اوستون­ده حساس اولاریق. بو قونونون گوندم­ده اولماغی بیزیم اوچون چوخ اؤنملی­دیر. دوغرودان دا خوجالی و داها یاخشی دئسک قاراباغ مسئلی­سی هله چؤزولمه­ییب و اونون بیزیم گونده­میمیزده اولماغی هئچ ده آنلامسیز دئییل. آمما منجه بو قونونون گوندم­ده اولماغی تکجه قاراباغی گئری آلانجاق دئییل، بلکه ابده قدر سورمه­لی­دیر. بونون ندنین یازی قاباغا گئدرک آچیقلایاجایام.

قاراباغی گئری آلماق بیزیم اوچون چوخ اؤنملی­دیر. دونیا اوچون ده اؤنملی اولمالی­دیر. ایر قاراباغ آذربایجانا قاییتمازسا آذربایجان میللتی، اینسانیت و بوتون مدرن دونیا اوتوزوب­دور. تکجه اوتان وحشی ائرمنی­لر و اونلارا تای جانی­لردیرلر. آمما ایش قاراباغی گئری آلماقلا قورتارمیر. قاراباغی گئری آلاندان سونرا بئله، ایکی بؤیوک گؤرئویمیز وار:

1. بو گؤرئوی خوجالی­دا و بوتونلوک­له ائرمنلی­لرله اولان ساواش­دا، حئیوانجسینا کسیلن، دوغرانان و اؤلدورولن میللتیمیزه بورجلویوق. سینه­لرینه پیچاق باتاراق اؤلن بوتون کؤرپه اوشاقلارا بورجلویوق. بوتون دیدرگین دوشن، هرزادلارین اوتوزان قاراباغلی­لارا. بوتون یئتیم اولان، سئوگیلی­لری اؤلدورولن و یاخینلارینین گؤزلرینین قاباغیندا دوغرانماسینی گؤرن اینسانلارا. بو گؤرئو، بوتون بو وحشی­لیک­لری ائدن حئیوانلاری (دوغروسو اونلارا اینسان دئمک منه چوخ زور گلیر، اونون اوچون دئمیرم) دوتوب اؤز و یئنه ده اؤز محکمه­لریمیزده موحاکیمه ائتمک­دیر. بونا بیر آرزی کیمین باخمایاق، بونو دئدیییم اینسانلارا بورجلویوق. ایر بو ایشی یئرینه یئتیرمزسک، اونلارین بورجونو اؤده­یه بیلمه­میشیک. اولابیلسین اونلارین اؤلن­لرینین روحو سئوینیب، قالانلاری بیر آز اولموش اولسون تسکین تاپسین­لار.

2. ایکینجی گؤرئو، خوجالی فاجیعه­سینی دیری ساخلاماق­دیر. خوجالی آذربایجان میللتی­نین گونده­میندن چیخمامالی­دیر.  بو گوندم­ده اولماق ایکی چئشیدلی دؤنم­ده، ایکی چئشیدلی ندن­دن آسیلی­دیر.

بیرمینجی دؤنم، قاباغین بوراخیلماسینادک­دیر. بونو قاباقجا بیر کره دئدیم، بیر کره ده دئییرم: " بو دؤنم­ده خوجالی­نین، قاراباغین گوندم­ده اولماغی بیر ساواش دورومون­دا اولماغیمیزی یاخشی بیزه آنلادار، تام بیر دوغورو ساواش. دوشمنیمیزی ده یاخشی بیزه تانیتدیرار، بیزه بیلدیرر کی عادی بیر دوشمن­له ساواش­میریق، بلکه اونو وحشی بیر حئیوانا بنزتسک، چوخ دا آنلامسیز دئییل". بو دویغونون همشه و هر آن بیزیمله اولماغی، ایندیکی دؤنم­ده بیزیم اوچون چوخ اؤنملی­دیر. ایر قاراباغین قاییتماسینی ایسته­ییریک، گرک بیر آن بئله یاددان چیخاردمایاق: "بیز تام بیر ساواش دورومونداییق".

آمما اصیل بوردا سؤز آچماق ایسته­دیییم دؤنم، قاراباغین اؤزگورلوک ساواشیندان سونرادیر. قاراباغ گئری قاییدان­دان سونرا بئله، خوجالی­نی اونوتماغا حاققیمیز یوخدور. بونو همی گئچمیش نسلیمیزه ( اؤزللیک­له بو اولایلاری یاشایانلارا) و همی گلجک نسلیمیزه بورجلویوق. بو بیزیم اوچون میللی و اینسانی بیر گؤرئودیر. ایر دونیا ایسته­میر بیر داها بونا اوخشار اولایلار اوز وئره، حاققی یوخدور اونو اونودا. بیز ده ایر ایسته­میریک بئله بلالار بیر داها میللتیمیزین باشینا گله، هئچ واخت گرک اونو اونودمایاق، هئچ واخت. آمما بیر زادا گرک چوخ دیققت ائله­یک. خوجالی­نین گوندم­ده اولماغی گرک ابده­دک بیزیم بیر میللتله دوشمن اولماغیمیزا سبب اولمایا. بو یانلیشلیق ائرمنی­لر طرفیندن اوز وئردی و همی اؤزلرینه و همی قونشولارینا چوخلو ضررلر ووردولار. بیر یئرده ائشیددیم بیر ائرمنی دئییب: "بیز عثمانلی­لارلا اولان ساواشدا اؤلن­لرین اینتیقامینی آذربایجانلی­لاردان آلدیق(!)". بو قدر حیماقت بیر اینساندا اولا بیلمز، ائله یاخشی­دیر اونلارین آدینی حئیوان قویاق. اگر ایسته­میریک­سه بو گونه دوشک، گرک هر زادی قاراباغی آلارکن، ایستی-ایستی چؤزک و سونرایا بیر شئی قویمایاق قالسین. بیزیم گلجه­ییمیز بیر عقده­ای میللت اولمامالی­دیر. پس ایر من بو قدر خوجالی­نین یادلاردا قالماغینا بارماق باسیرام­سا، تکجه خوجالی فاجیعه­سینه بنزر اولایلارین قاباغین آلماق اؤتورودور. بیزیم میللت گرک خوجالی فاجیعه­سینین "ندن و نئجه" یاراندیغین اؤیره­نه و هئچ واخت اونوتمایا. ایر بئله اولمازسا، چئوره­میزده اولان قونشولارلا، میللتیمیزین باشقا بیر خوجالی یاشاماغی هئچ ده فیکیردن اوزاق دئییل. بو قونودا بیزیم، یانی آذربایجان میللتینین آیدینلارینین، بؤیوک رولوموز اولمالی­دیر. بو بیزیم اوچون بؤیوک بیر گؤرئودیر.

گؤرئولری سایماق­دان سونر، بیر داها قاییداق یازینین ایلک سطیرلرینه. اوردا دئدیم بو گون قاراردیر خوجالی سؤزجویون­ده بیز آز داها درین­له­شک. خوجالی فاجیعه­سینه بیر آز درین باخاندا، اونون بیر اؤزللییی چوخ گؤزه چارپیر: "خوجالی­نین کیچیک بیر شهر اولدوغونا باخمایاراق، دونیادا ان بؤیوک ادعالارین رد نوقطه­سیدیر، تحقیر نوقطه­سیدیر. بو ادعالاردان چوخ قولاغیمیزا دییر. بیریسی ادعا ائدیر کی بوتون دونیادا بشر حقوقونو ساوونور، او بیریسی دونیادا اولان بوتون موسلمانلاری. بیریسی دئموکراسی­نی ساوونماق اوچون ساواشیر، اوبیریسی بوتون جنایت ائله­ین­لری محاکمه ائتمک اوچون. آمما بو ادعالارین هامیسینی بیر عیبارتله تحقیر ائله­مک اولار: "خوجالی فاجیعه­سی". بو عیبارت اونلارین هامیسینین آغزینی یومماق اوچون یئترلی­دیر. "خوجالی فاجیعه­سی" عیبارتی­نین قاباغیندا اونلارین دئمک اوچون هئچ زادلاری یوخدور، اونون اوچون ایسته­ییرلر اوستونو باسدیرالار، سسینی چیخارتمایالار. آمما بیز بو ایشین قاباغین آلمالی­ییق، ان آزی اؤز میللتیمیزدن اؤتورو. میللتیمیز اؤرگنملی­دیر کی تکجه اؤزونه گوونملی­دیر، تکجه و تکجه اؤزونه و بو ادعالار هاواسؤزدن سونرا بیر شئی دئییل. بونو باشا دوشمک اوچون "خوجالی" گؤزل بیر اؤرنک­دیر میللتیمیزه. بوردا دا آیدین­لاریمیزین بؤیوک بیر گؤرئولری واردیر.

یاواش یاواش یازی­نین سونونا یاخینلاشیریم. بو بؤلوم­ده یازیمین بیر پارچاسینی داها آچیقلاماق ایسته­ییرم. ایر دیققت ائله­میش اولساز، یازیمدا ائرمنی سؤزجویونون یانیندا همشه بیر "وحشی" سؤزجویو ده گلیب­دیر. بو منیم بیر نیژادپرست اولدوغوم یا ائرمنی­لری اسکیک بیر سویدان تانیدیغیم دئمک دئییل. بو اتهامی هئچ خوشلامیرام. ایر "وحشی" سؤزجویونو ائرمنی سؤزجویونون یانیندا گتیریرم، اونلارین گؤردویو ایشلری وحشی اولماقلارینی گؤسترمک­دن آسیلی دیر. البته کی اونلارین وحشی اولماقلارینین ندن­لری وار. منجه هئچ اینسان، هر سویدان و هر اؤلکه­دن اولورسا اولسون، او بیریسین­دن اسکیک دئییل. بوتون اینسانلار آنادان اولارکن دیلله­رینه، رنگ­لرینه و سویلارینا باخمایارق، معصوم و گوناهسیزدیرلار. آمما بؤیویه­رک، چئوره­لرین­ده اولان اینسانلاردان و اونلارین کولتورون­دن ائتکی­له­نیب، بیر بیرندن فرقلی اولورلار. دوغروسو من ائرمنی­لرین ندن بو حالا دوشدوکلرینی چوخ یاخشی بیلمیرم، آمما بیلیرم کی ائرمنی ذاتن وحشی دئییل. ائرمنی ده بیر اینسان یارانیر و اینسان­دا اولان دویغولارین هامیسی اوندا واردیر. آمما نجور اولور بیر اینسان بیر حالا دوشورکی خوجالی فاجیعه­سینی یارادیر؟ منجه بونو بیلمک اوچون گرک اونلارین توپلومونو آراشدیراق. بیز ایر قاراباغ مسئله­سینین چؤزولمه­سینی ایسته­ییریک، و داها یاخشی دئسم بو دوشمنلی­یین آرادان قالدیرماسینی ایسته­ییریک، مسئله­یه بو باخیشدان دا باخمالی­ییق. بیز گرک مسئله­نی بیر ائرمنی باخیشیندان دا گؤرک. حتما اونون دا اؤزو اوچون بیر توجیهی واردیر کی حاضیر اولور بئله جینایتلری یارادا. کیم بوشونا جینایت ائله­مک­دن خوشو گلر؟ بیز گرک بیلک ائرمنی­لرین بئیین­لرینه نه سوخوبلار. بو گؤرئو ائرمنی خالقی­نین آیدین­لارینین دا بوینونادیر، و داها دوغروسو اونلارا ساری آغیرلاییر. اونلار اؤز میللتلرینی بو مسخ اولموش دوروم­دان چیخاردمالی­دیرلار. چیخاردمازلارسا، ائرمنی خالقی محو اولار. محو اولماسا دا، آیدین بیر گله­جه­یی اولمایاجاق­دیر.

گؤزلریمیزی باغلایاق. بیر دیقه خوجالی­دان سونرا هئچ زادی بئینیمیزه یول وئرمه­یک. خوجالی و خوجالی فاجیعه­سینی یاشایان اینسانلاردان باشقا هئچ زادی دوشونمه­یک. کؤرپه اوشاقلارینین سینه­­سینه پیچاغین باتماغینی گؤرن آنالاری دوشونک، آنا-آتالاری گؤزلری­نین قاباغیندا دوغرانان اوشاق­لاری. اؤزوموزو اوردا گؤرک، دونیادا چوخلو آرزیلاریمیز اولارکن شیکنجه­ینن اؤلدورولک، یا بوتون عایله­میزی الدن وئره­رک، بوتون وار یوخوموزو الدن وئره­رک، ایل­لر بویو قان تری تؤکمک­له قازاندیغیمیز شئی­لری الدن وئره­رک، وطنیمیزدن، شهریمیزدن دیدرگین دوشموش حالدا بیر مجهول و کسینلیک­له آیدین اولمایان گلجه­یه ساری گئدک. اؤزوموزو خوجالی­دا، قاراباغ­دا اولانلارین یئرینه قویاق. اونلارین یاشادیقلارینی، حیس ائله­دیکلرینی ساده­جه تصور ائله­یک. باخین! ساده­جه تصور. گؤرورسوز! تصورو بئله آدامی تیتره­دیر. پس گلین بونا ایناناق: بیز او اینسانلارا بورجلویوق، بیز قاباغلی­لارا بورجلویوق، بیز خوجالی فاجیعه­سینی یاشایانلارا بورج­لویوق. ایر هله بو بورجو اؤده­مه­یه باشلامامیشیق­سا، ائله بو گون، او گون دور. بو گون­دن باشلایاق.   

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 0:51 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |
 

خوجالی فاجیعه­سینی یاشایان

 

بوتون اینسانلارین آنیسینا

 

بو گون "خوجالی فاجیعه­سی"نین 17-نجی ایل دؤنومودور. بو اولایی بوتون آذربایجان میللتینه و ایچلرینده اینسانلیقدان اثر قالان اینسانلارا باش ساغلیغی وئریرم. بو گون اوچون اوزون بیر یازی یازمیشام. صاباح یا بیری گون وئبلاگا یوکله­یه­جه­یم.

اؤلوم اولسون او حئیوانلارا کی اؤزلرینه ایجازه وئردیلر بو جینایتلری یارادسینلار. اؤلوم اولسون اونلاری بو جینایت­لری یارادماق اوچون دستکله­ین­لره.

خوجالی شهیدلرینین قانی یئرده قالمایاجاق، اینانین!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 10:54 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |
 

­­اولین مجله ترکی من*

 

 

اولین مجله ترکیم را درکلاس دوم راهنمایی خریدم. همه چیز از کلاس هنرمان شروع شد.

یک روز معلم هنرمان، با یک مجله ترکی در دستش، وارد کلاس شد. کمی که از وقت کلاس گذشت، درس را تعطیل کرد و شروع کرد قسمتی از مجله را برای ما خواندن. البته این دفعه اول نبود که او از فرهنگ خودمان برای ما صحبت می کرد.

خوب یادم است. ساعت هنر نیم زنگ بود، یعنی 45 دقیقه. اما از این 45 دقیقه ما و به خصوص من بسیار استفاده می بردیم. در دوره راهنمایی، در مدرسه و مقطع ما فقط یک کلاس وجود داشت و من سه سال دوره راهنمایی را با دانش آموزان ثابتی همکلاس بودم. معلم ما در درس هنر در این سه سال نیز یک نفر بود. اگرچه من به خاطر ضعیف بودن خط و نقاشیم از این کلاس می ترسیدم، اما به دلیل حرف های معلم و بحث هایی که در کلاس می شد به کلاس علاقه مند بودم. در آخر نیز به دلیل این که درس های دیگرم در سطح بسیار بالایی بود، معلم هنر ادراک! نشان داده، و به من بیست می داد.

روند کلاس بدین صورت بود: در اول کلاس، معلم خط یا نقاشی ای را که تکلیف جلسه بود معین می کرد و یا روی تخته می کشید و سپس ما در جای خودمان به تمرین خط یا کشیدن نقاشی مورد نظر می پرداختیم. در حالی ما تمرین می کردیم، معلم شروع به صحبت کردن درباره گذشته و فرهنگمان برای ما می کرد. اگرچه من در آن زمان حس ملی نداشتم، اما صحبت های معلم را به خوبی گوش می دادم. من از زمانی که سن کمی داشتم روزنامه و مجله می خواندم. حتی  می توانم بگویم از  اول دبستان، یعنی از زمان باسواد شدنم مجله های مربوط به سن خودم را می خواندم. با اینکه سننم کم بود، از بچگی تلاش می کردم بفهمم و تفکر کنم. اما واقعیتش را بخواهید حرف های معلم هنر را نه در جایی خوانده بودم و نه درجایی شنیده بودم.

نمی گویم به طور کامل از فرهنگ خودمان جدا بودم، نه. اگر چه کم، اما چیزهایی از فرهنگ خودمان به گوشم خورده بود، قطره ای از یک دریا. آن هم این گونه صورت گرفته بود: زمانی که بچه بودم، با سختی بسیار غذا می خوردم. برای اینکه من غذا بخورم، پدرم با تعریف کردن داستان هایی از فولکولور غنیمان، سرم را گرم می کرد. در حالی که من در آن داستان ها سیر می کردم، پدرم هم غذا را با قاشق در دهانم می گذاشت. شاید من هر یک از آن داستان ها را بیش از صد بار خوانده بودم، اما باز هم دوست داشتم به آنها گوش دهم و احساس می کردم دفعه اولم است که آنها را می شنوم. در آن داستان ها، چیزی بود که در مجله هایی که می خواندم و تلوزیونی که نگاه می کردم پیدا نمی شد.

یک حادثه دیگر تاثیر زیادی روی من گذاشته بود. کلاس پنجم بودم. در عید با ماشین خودمان به زیارت مشهد می رفتیم. در  یکی از پارک های رشت برای خوردن ناهار توقف کردیم. تازه وسایلمان را آورده بودیم و مادرم داشت غذا را گرم می کرد. ناگهان پدرم آمد و گفت: " از رادیو رشت آمده اند و می خواهند با ما مصاحبه کنند!". ماشین ما اردبیل شماره بود ( البته خودمان سرابی هستیم!) و آنها از آنجا مسافر بودنمان را فهمیده بودند. ابتدا با پدر و مادرم مصاحبه کردند. مصاحبه ما به صورت زنده پخش می شد. بعد نوبت به من رسید. کسی که مصاحبه می کرد نه گذاشت، نه برداشت، نمی دانم از کجا به فکرش رسید، گفت برای ما یک شعر در زبان خودت بخوان. شاید او نمی دانست که من در زبان خودمان شعر بلد نیستم. از کجا ممکن بود یاد بگیرم؟  از کتابهای درسی که به فارسی می خواندم؟ از مجله هایی که به فارسی می خواندم یا از تلوزیون فارسی که تماشا می کردم؟ نه، هیچ راهی نبود من زمانی که کلاس پنجم بودم یک شعر ترکی خوانده باشم، حفظ کردنش پیشکش. البته اگر واقعیتش را بخواهید یک شعر  بود که حفظش بودم. درمیان یکی از داستانهایی که پدرم تعریف می کرد، شعری بود با این مضمون: "آتلی لار آی آتلی لار، باشی قارا بؤرکلولر..." . اما آن هم بدون تعریف کردن داستان شعر بی ربطی بود و معنایی نداشت. به همین خاطر گفتم: " من در زبان خودم شعر بلد نیستم". نمی دانم در استان گیلان (که نصف بیشتر جمعیت آن ترک است) چند نفر این حرف من را شنید، اما می دانم که یک تلنگر در آنجا خوردم. من هم می توانستم مثل بسیاری دیگر این قضیه را به راحتی فراموش کنم، اما نکردم. یک ساعت بعد از مصاحبه هنوز به خودم نیامده بودم. من که آن همه مجله خوانده بودم، آن همه کتاب خوانده بودم، چگونه بود که یک شعر در زبان خودم برای خواندن در رادیو بلد نبودم؟

در جایی که من زندگی می کردم، یعنی در سراب، وجود یک کمبود را اینجا حس کردم. یک چیز درست نبود. من کلاس پنجم بودم، حداقل یک مجله در هفته می خواندم، یکی از شاگردان درسخوان مدرسه بودم (همانطور که سه-چهار ماه بعد در امتحان راهنمایی نمونه در سراب اول شدم)، اما یک شعر هم در زبان خودم بلد نبودم. قطعا چیزی درست نبود. به دلیل این که تا آن زمان آدم های دور و برم از مسئله ملی حرف نزده بودند (داستان های پدرم فقط برای این بود که غذا بخورم!)، این قضیه برای من مثل یک جرقه عمل کرد. اما خیلی مانده بود تا این جرقه به یک تفکر منظم تبدیل شود.

آری! آنروز، بعد از این که معلم هنر قسمتی از مجله را خواند، از یکی از دانش آموزان خواست تا قسمت دیگری از مجله را بخواند. من هم به دلیل اینکه زیاد مجله می خواندم و هم  به دلیل قضیه شعر که برایتان تعریف کردم، تصمیم گرفتم  جلو بروم. معلم قسمتی از مجله را برای خواندن به من پیشنهاد داد. در این قسمت، نامه یک دانش آموز سوم دبستانی در مجله چاپ شده بود. من آن نامه را خواندم، اما خواندنش برایم سخت بود. من حتی نمی توانستم به زبان خودم بخوانم! زبانی که همه عمرم را با آن بودم، زبانی که به کمک آن با دوستانم، پدر و مادرم و برادرانم حرف می زدم، زبانی که با آن فکر می کردم، زبانی که حتی در زمان درس خواندن ابتدا با آن فکر می کردم، سپس بدون این که دلیلش را بدانم درس را به زبان دیگری ترجمه کرده و به معلم تحویل می دادم. دیگر می دانستم کار از کجا می لنگد. من و همشهریانیم  زیر یک ظلم زندگی می کردیم، اما بیشترمان نمی توانستیم این ظلم را درک کنیم. چون که هیچکداممان، حتی برای یک روز هم که شده درس خواندن به زبان مادری، مجله خواندن به زبان مادری و تماشاکردن تلوزیون به زبان مادری را تجربه نکرده بودیم. اما من آن روز تجربه کردم، خیلی هم برایم  خوشایند بود. حس دیگری به من داد. به خودم آمدم. پرده هایی که در جلوی چشمم بودند کنار رفتند.

آن روز بعد از این مدرسه تمام شد، با عجله رفتم و آن مجله را خریدم. تا شب همه مجله را خوانده بودم. رفته رفته خواندن متون ترکی برایم راحت تر می شد. با اینکه سالها به زبان بیگانه مطالعه کرده بودم، در چند ماه در مطالعه کردن به زبان خودمان راه افتادم.

آن مجله را هنوز هم نگه داشته ام. اسمش "گونش" بود. شاید باور نکنید، هنوز 5 ماه از آمدنم به دانشگاه نگذشته بود که مدیر مسئول مجله ای به نام "گونش" شدم.  

*(بو یازی "ایلک تورکجه درگیم" آدیندا اولان یازدیغیم مقاله نین تورکجه دن فارسجایا چئوریلمیشیدیر. اونو بؤیوک قارداشیم "آیدین جهانبخش"ه سونورام

این نوشته ترجمه مقاله "ایلک تورکجه درگیم" از ترکی به فارسی است. آن را به برادر بزرگم "آیدین جهانبخش" تقدیم می کنم.)

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 1:22 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |

 

 دوستاق ايچينده دوستاق

 

 

۵ ايل دوستاق! يولداشلاريمين اردبيلده ۵ ايل دوستاق حؤكمون ائشيتدييم‌ده نئچه ديقه قورودوم. يوخ، تعجبدن يا قورخودان دئييل دي. تكجه بير شئيه فيكيرلشديم: ۵ ايل دوستاق ياني نه‌قدر دوستاق؟ ( اؤز لهجم‌ده: نخخه‌ديريم دوستاق؟!). هئي اؤزومله دئييرديم: "۵ايل دوستاق! ياني ۵ ايل دوستاغين قوجالماغيني گؤرمك، ياني ۵ ايل دؤرد دووارلا دوست و دوشمان اولاراق ياشاماق، دردلشمك. ۵ ايل آدامين حالين قاتان بو شهرلردن، بو خيابان لاردان و بو آدامين حالين قاتان یئردن بير آيري آدامین حالین قاتان يئره گئدمك. بئش ايل دوستاق ياني نه‌قدر دوستاق؟"

۵ ايل قونوسو فيكريمي چوخ قاتميشدي. بير شئي گزيرديم اونو آنلاماق اوچون. بيردن بئينيمه بير شئي چاتدي. ياديما دوشدو اؤزوم ۲۱ ايل دي دوستاقدا ياشاييرام. ۲۱ ایل دی اؤزومو بیر قفسده حیس ائله­ییرم. "منجه دوستاقدا اولماق، تكجه دؤرد دووار آراسيندا محبوس اولماق دئييل، بلكه بير دوروم دور. اولا بيلسين اينسان دؤرد دووار آراسيندا محبوس اولماسين، آمما ياشاديغي دوروما گؤره تام بير دوستاقدا اولسون". بونو دوشوندويوم‌ده ۵ ايل دوستاق داها منه آنلاملي اولدو.

۵ ايل اوچون بير سوچ گزيرديم (البته اونلارين باخيشين‌دان)، بير بهانه كي ويجدان‌قابي‌لارينين تكين‌ده قالان بير ذره ويجدانلاريني راحات ائله‌مك اوچون، اؤزلرينه گتيرميش اولسون‌لار. آمما ياديما دوشدو من ۲۱ ايل هئچ سوچوم اولمادان دوستاقدا ياشاميشام. "ياخشي، قبول! بؤيودوم سوچلو اولدوم (يئنه ده اونلارين باخيشيندان)، آنادان دوغدوغومدا نه سوچوم واريدي؟". بونو دئدیييم‌ده، ايچيمدن بير سس گلدي: "ائله آنادان اولماغين!" هئچ سؤزوم يوخویدو، ايچيمده‌كي سس دوغرودان دوز دئييردي. همشه اؤزومله دئيرديم، سهندين شعرينين بير بئيتي اسكيك دير، ايندي، بو گون او اسكيكلييي تاپديم. "منيم تكجه آناديليم‌ده دانيشماغيم يوخ، آنادان دوغولماغيم دا ياساغيميش، ياساق".

بونلاري دوشوننده، بورا يئتيشديم كي اونلارين ويجدان‌قابيلاريندا اول‌دن هئچ زاد يوخيدي، اونون اوچون باشلاييب‌لار اينسانليق دان خرج‌له‌مه‌يه، و ايندي داها بيلميرم نمنه‌يه دؤنوب‌لر. پس بئله اولدوغوندا، ياز گئدسين قولاغی توکلو بالا، ۵ ياز قاباغيندا بير ۳ ده قوي، اولسون ۵۳! كيم كيمه دي؟ ائششك قوناقليغي اولان يئرده، لوت بئش يازاسان يا قاباغيندا بير ۳ ده قوياسان، نه فرقي واردي؟ من سنين يئريوه اولسایدیم ۵۳ يازارادیم آنان اؤلموشو!

يولداشلاريمين حؤكم‌لرين اينترنئت‌ده قويموشدورلار. تاپديم اوخودوم. سؤیمه­یه داها اوخشاییردی تا بیر دادگاه حکمونه. فیکیر ائله­ییرم اطاعاتدا اولان بازجویی­لرین اوزوندن یازمیشدی حکمو، بئساواد گده. نئینه­سین؟ یازیغین ساوادی یوخدو دای! بیرمینجی اوخول قدر ساودی اولسایدی، بیلردی "حرکت ملی آذربایجان" بیر تشکیلات دئییل. اولسا دا، حوسئین حوسئینی­نین، عسگر اکبرزاده­نین یاشی اونو یولا سالماق اوچون چوخ آزدی. ایندی، بو آرادا بیرلیکدن، برابرلیکدن دانیشماق آدامی لاپ قیدیقلادیر.

یاز قولاغی توکلو بالا، یاز. ۵ یازما ۵۳ یاز. دؤوران سنین دؤورانین دیر. ایپ دوشوب... . آمما بونو یادیندان چیخارتما (اؤزللیکله او  سارساقلامالاری یازاندا) نه قدر چوخ یازیرسان، من بوردا سنه داها چوخ گولورم قولاغی توکلو. داها قاققیلداییرام. آی هوشَه! من ذاتا دوستاقدایام، من دوستاقلییام، میللییه­تیم "دوستاقلی" دیر. منی ندن قورخودورسانمی؟ دوستاق ایچینده  اولان دوستاقدان؟ یادیندان چیخارتما، همشه بئله اولمایاجاق. بیر گون گلجک اردبیلده ۵ نفر یوخ، بیر شهر میللتچی اولاجاق. بو آذربایجانجا قاییردیغین دوستاقدا، بیر میللتجه میللتچی یاشایاجاق. و او گون صفحه دؤنن گوندور، او گوندور کی مجبورسان گئده­سن.

 قولاغی توکلو بالا، واقتین وارکن یاز٬ چونکو واقتین قورتاردیقدا یازا بیلمه­یه­جکسن، اوندا گرک یازدیق­لاریوین جاوابینی وئره­سن.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 0:8 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |


ايمتاحانلار گلير!!



عزير دوست‌لار و سئويم‌لي اوخوجولار!

ايمتاحانلار يئتيشيب و منيم هئچ واقتيم يوخدور وئبلاق‌دا يازماغا. اونون اوچون ايمتاحانلار قورتاراناجان گودمك زورون‌داسيز. اومودوم وار چوخ داريخماياسيز!

ساغ اولون، بير تورك كيمي ياشايين.

نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 16:48 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |

 

ايلک توركجه درگيم

 

 

ايلك توركجه درگي­مي 7اينجي اوخولو (دوم راهنمايي) اخوياركن آلديم. هر زاد هونر كيلاسيميزدان باشلادي.

بير گون هونر اؤيرتمنيميز الينده بير تورکو درگي­‌نن گيردي كيلاسا. بير آز كيلاسين واقتين­دان گئچن‌دن سونرا، درسي تعطيل ائله­‌ييب، درگي­‌نين بير ­بؤلومونو بيزه اوخوماغا باشلادي. البته بو ايلك دفعه دئييل‌دی او بيزه اؤز فرهنگيميزدن دانيشيردي.

چوخ ياخشي ياديمدادير. هونر ساعاتي ياريم زنگيدي، ياني 45 ديقه­‌ليك بير درس. اما بو 45 ديقه­‌دن بيز و اؤزلليك­له من چوخ يارارلانيرديق. راهنمايي دؤوره­‌سينده، بيزيم مدرسه­‌ده، من اولدوغوم اخول­‌دا بير كيلاس واريدي و من اوچ ايل راهنمايي دؤوره­‌سين بير اینسانلارلا اوخودوم. بو اوچ ايلين ايچين‌ده بیزيم اوچون بير هونر اؤيرتمني گليردي. من خط و نقاشيم گوجلو اولماديغي اوچون بو كيلاس­دان قورخسام دا، اؤيرتمنين دانيشقلاري و كيلاس­دا اولان بحث­‌لره گؤره كيلاسا ماراقليديم. سونون‌دا دا باشقا درس‌لريم يوخاري سويه­‌ده ياخشي اولدوغو اوچون، هونر اؤيرتمني آنلاييش! گؤستريب، منه ييرمي وئرردي.

كيلاسين گئديشي بئله­‌يدي: كيلاسين اولين­‌ده، اؤيرتمن جلسه­‌نين تكليفي اولدوغو خط يا نقاشي­ني تعيين ائتديك­دن يا تاختا اوستون­‌ده يازان­دان سونرا، بيز اؤز يئريميزده چكمك يا تمرين ائتمه­‌يه باشلارديق. بيز تمرين ائلهیه ائله­‌یه، اؤيرتمن بيزه اؤز گئچميشيميز و كولتوروموزدن دانيشماغا باشلاردي. من نه ايسه اوندالاردا ميللي حيسسيم اولماسادا، اؤيرتمنين سؤزلرينه ديققت­‌له قولاق آسارديم. من چوخ اوشاقلیقدان درگی و روزنامه اوخویاردیم. حتی دئیه­‌بیللم ایلک اوخول­دان، یانی ساوادلاندیغیم­دان بری، اؤز یاشیملا ایلگی­‌لی درگی­‌لری اوخویاردیم. یاشیمین چوخ آز اولدوغونا باخمایاراق، اوشاقلیق­دان چالیشاردیم دوشونم و تفککور ائلهیم. آمما دوغروسو هونر اؤیرتمنیمین سؤزلرینی هئچ یئرده نه اوخوموشدوم و نه ائشیتمیشدیم.

دئمیرم اؤز کولتوروموزدن بوتونلوک­له آیریدیم، یوخ. آز اولسا دا، اؤز کولتوروموزدن بیر شئی­‌لر قولاغیما دیمیشدی، دنیزدن بیر داملا. او دا بئله اولموشدو: من اوشاقیکن، چوخ چتینلیک­له یئمک یئیه­‌ردیم. آتام منیم یئمک یئمه­‌ییم اوچون منه غنی فولکلوروموزدان ناغیل تعریف­له­‌یه­‌رک باشیمی قاتاردی. من او ناغیل­‌دا سئیر ائدرکن، آتام­ دا قاشیقلا یئمه­‌یی آغزیما قویاردی. اولا بیلسین من او ناغیل­لارین هر بیریسینی یوز کره­‌دن چوخ ائشیتمیشدیم، آمما یئنه­ ده اونلارا قولاق آسماغا ماراقلیدیم و منه ائله گلیردی ایلک دفعه­‌دیر اونلارا قولاق آسیرام. او ناغیل­لاردا، اوخودوغوم درگی­‌لرده و باخدیغیم تئلویزیون­‌د‌ا تاپیلمایان بیر شئی واریدی.

بیر حادیثه داها، منه چوخ ائتکی بوراخمیشدی. بئشینجی اوخولو اوخویوردوم. بایرام­‌د‌‌ا  ماشينلا مشهد زیارتینه گئدیردیک. رشت شهرینین بیر پارکین­‌دا ناهار یئمک اوچون دایاندیق. تزه یئر سالمیشدیق و آنام یئمه­‌یی قیزدیریردی. بیردن آتام گلدی دئدی: "رشت رادیوسون­دان گلیب­‌لر و ایسته­‌ییرلر بیزیمله موصاحیبه ائله‌­سین­لر". بیزیم ماشین اردبیل نومره‌­یدی (البته اؤزوموز سارابلي‌ييق!) و اونلار اوردان یولجو (موسافیر) اولدوغوموزمو آنلامیشدیرلار. ایلک آنا، آتام نان موصاحیبه ائله‌­دیلر. بیزیم موصاحیبه جانلی بیچیم‌­ده یایین­لانیردی. سونرا سیرا منه گلدی. موصاحیبه ائله­‌ین نه گؤتوردو، نه قویدو، بیلمیرم هاردان بئینینه چاتدی، دئدی بیزیم اوچون اؤز دیلین­ده بیر شعر اوخو. اولا بیلسین او منیم اؤز دیلیم­‌ده شعر باشارمادیغیمی بیلمیردی. هاردان اؤرگشمیش اولا بیلیردیم کی؟ فارسجا اوخودوغوم درس کیتابلاریندان؟ فارسجا اوخودوغوم درگی‌­لردن یا فارسجا باخدیغیم تئلویزیون دان؟ یوخ، من بئشینجی اوخولو اوخویارکن هئچ یول یوخیدی کی بیر تورکجه شعر اوخوموش اولام، هله حیفظ­له­‌مه­‌یی پئشکئش. البته سؤزون دوزو، بیر حیفظ اولدوغوم شعر واریدی. آتامین تعریف­له­‌دییی ناغیللارین بیریسینین آراسین­‌دا، بیر شعر واریدی بو مضمونلا:" آتلي‌لار آي آتلي‌لار، باشی قارا بؤرکلولر..." . آمما او دا ناغیلی تعریف­له­‌مه­‌میش ربطسیز بیر شعریدی و هئچ آنلام داشیمیردی. اونون اوچون دئدیم: "من اؤز دیلیم‌­ده شعر باشارمیرام." منیم بو سؤزومو گیلان اوستانین­دا (کی یاریسیندان چوخو تورک­دور) بیلمیرم نئچه نفر ائشیتدی. آما اونو بیلیرم فارسجا دا "تلنگر" دئییلن شئی منه دیمیشدی. من ده ائله‌­یه بیلردیم چوخلاری کیمین بو قضیه‌­نین اوستوندن راحاتلیقلا گئچم، آمما گئچمه­‌دیم. بیر ساعات موصاحیبه­‌دن سونرا هله­‌ده اؤزومه گلمه­‌میشدیم. من کی اونجا درگی اوخوموشدوم، اونجا کیتاب اوخوموشدوم، نجور اولوردو اؤز دیلیم‌ده بیر شعر رادیودا اوخوماق اوچون بیلمیردیم؟

من یاشاداغیم یئرده، یانی ساراب‌دا، بیر اسکیکلیک اولدوغونو بوردا دوشوندوم. بیر شئی دوز دئییل­دی. من بئشینجی اوخولو اوخویوردوم، ان آزی هفته‌ده بیر درگی اوخویوردوم، اوخولوموزون ان درس اوخویان شاگیردلرین­دن بیریدیم (نئجه کی اوچ- دؤرد آی بو قضیه­‌دن سونرا راهنمایی نمونه یاریشین­دا ساراب­‌د‌ا بیرمینجی اولدوم)، آمما اؤز دیلیم­ده بیر شعر بیلمیردیم. کسینلیک­له بیر شئی دوز دئییل­دی. اوندایاجان چئورم­ده‌­کی آداملارین میللی مسئله‌­دن دانیشمادیغی اوچون ( آتامین ناغیل­لاری فقط یئمک یئمه­‌ییم اوچون­دو!)، بو قضیه منه بیر جرقه کیمین اولدو. آمما هله چوخ قالیردی بو جرقه بیر دوزنلی دوشونجه­‌یه دؤنسون.

ائوئت! او گون هونر اؤیرتمنی درگی­‌نین بیر بؤلومون اوخودوقدان سونرا، اؤیرنجی­لرین بیرین درگی­‌نين آیری بؤلومون اوخوماق اوچون قاباغا چاغیردی. من هم درگی چوخ اوخودوغوم اوچون و هم او تعریفله­‌دیییم شعر قضیه‌­سینه گؤره، دوشوندوم گرک قاباغا گئدم. اؤیرتمن درگی­‌نین بیر بؤلومون اوخوماق اوچون منه اؤنردی. بو بؤلوم ده بیر اوچونجو اوخولو اوخویان اوشاقین مکتوبو درگی­‌ده یایین­لانمیشدی. من او مکتوبو اوخودوم، آمما اونو اوخوماق اوچون چوخلو زور آپاردیم. من اؤز دیلیم ده راحاتجاسینا اوخویا دا بیلمیردیم! بوتون عمرومو اونون­لا اولدوغوم دیل، یولداشلاریم­لا، آنا آتام­لا، قارداشلاریم­لا اونون یاردیمییلا دانیشدیغیم دیل، اونونلا فیکیر ائله­‌دیییم دیل، حتی درس اوخویارکن ایلک اونونلا دوشوندویوم، آمما ندنسه و هئچ گره‌­یینی بیلمه­‌دن اؤزگه بیر دیله چئویره‌­رک درسی اؤیرتمنه تحویل وئردیییم دیل. آرتیق نمنه­‌نین یانلیش اولدوغونو بیلیردیم. من و منیم شهرداش­لاریم بیر باسقین آلتیندا یاشاییردیق، آمما بو باسقینی چوخلاریمیز درک ائله­‌یه­‌بیلمیردیک. چونکو گؤزوموزو آچاندان بری بو تور یاشاماغی گؤرموشدوک. چونکو هئچ بیریمیز، بیر گون اولموش اولسون، آنادیلیمیزده درس اوخوماغین، آنا دیلیمزده درگی اوخوماغین، آنادیلیمیزده تئلویزیون ایزله‌­مه­‌یین دادینی بیلمه­‌میشدیک. آمما من او گون بیلدیم. چوخ دا شیرین گلدی منه. آیری بیر حیس منه ال وئردی. اؤزومه گلدیم. گؤزومه چکیلمش پرده‌لر گؤزومون قاباغین­دان چکیلدی‌­لر.

او گون اوخول قورتاران­دان سونرا، تله­‌سیک­له گئدیب او درگی­نی آلدیم. گئجه­‌یه­‌جن بوتون درگی­نی اوخوموشدوم. گئددیکجن تؤرکجه اوخوماغیم یاخشیلاشیردی. هرنه اولسایدی تورکجه منیم اؤز دیلیمیدی. ایل­لر بویو اؤزگه دیل‌ده یازی اوخودوغوما باخمایاراق، نئچه آی‌دا اؤز دیلیمیزده اوخوماق­‌دا یولا دوشدوم.

او درگی­نی هله­ ده ساخلیماشام. آدی "گونش"ایدی. اولا بیلسین اینانمایاسیز، بیلیم­یوردونا گلدیییم­دن بئش آی گئچمه­‌میشدی، "گونش" آدین­دا بیر درگی­نین سوروملومودورو اولدوم.

 

 

 

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 18:51 توسط سینا جهانبخش (تئومان)| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir